از مدیریت تا همیشه در سفر بودن

0

ماجراجویی و بیوگرافی یک مسافر همیشه در سفر

با سلام، با سایت یک مهاجر همراه باشید تا سرگذشت و بیوگرافی یک جوان کارآفرین و مدیرعامل یک شرکت طرعی  را که عمر خود را وقف سفر کردن کرده است آشنا شوید. این داستان شیرین و جالب را از دست ندهید.

شروع ماجرا

وقتی در گام اول زندگی جدی تحصیلات کالج تمام شد، سفر در زندگی من جای خاصی نداشت.مانند تمامی فارغ التحصیل های دیگر شروع کردم به پیدا کردن اولین شغل زندگی مستقل.
من در تمام طول مدرسه و کالج دوست داشتم طراح گرافیکی بشوم و  این بهترین رشته ای بود که با اختلاف زیاد با دیگر رشته ها به آن علاقه مند بودم. من در طول مدرسه هیچوقت به سختی برای درس خواندن تلاش نکردم اما همیشه بهترین نمره ها را به دست آوردم.

وقتی به اولین شغلی که انتخاب کردم نگاه میکنم و بررسی میکنم به این نتیجه میرسم که بهترین گزینه ممکن را انتخاب نکردم، درواقع این اولین پیشنهاد شغلی من بعد فارغ تحصیلی در کالج بود و من بسیار بیخیال و بی اهمیت بی این موضوعات بودم.
زیاد به مسائلی مانند حقوق و شرایط اهمیتی نمیدادم. تنها این برایم مهم بود که من یک شغل دارم و این به معنی آزادی برای من تلقی میشد.

در واقع کار من بسیار ساده بود؛ این شرکت مجله هایی برای شرکت های بزرگ تهیه و تولید میکرد.ما این مجلات را برای آن شرکت ها تهیه و تولید میکردیم، یک قالب کلی کار داشتیم و با تغییرات جزئی برای هرشرکت مجله جدید را چاپ میکردیم، این کاری بود که من در خواب هم توانایی انجام آن را داشتم. اسم این مرحله از زندگی من را میتوان اولین مرحله از زندگی یک مرد ماجراجو گذاشت.

کوهستان و تنها
کوهستان و تنها

 

گام اول در زندگی پر از ماجراجویی :

گام اولی که در زندگی کاری خود برداشتم  بسیار مهم بود آن اما نه آنقدر مهم که تمامی ماجرا را دربر بگیرد. اما میدانید این موضوع به یکی از داستان هایی تبدیل شده است که دوستانم همیشه دوست دارند راجب آن صحبت کنند و من احترام و دوستان زیادی از این طریق به دست آوردم.

اولین کار، کم کم درحال تبدیل شدن به یک کار کسل کننده و عادی شده بود، دیگر هیجان و چالشی در این کار احساس نمیکردم و این به این معنا بود که من به دنبال پیشرفت های بزرگ تر و تغییر هستم. من توسط رئیس ام نادیده گرفته میشدم، با هربار نگاه کردن به او فکر میکردم من با او هیچ فرفی ندارم جزء اینکه من طراح هستم، و او نیز طراح است. تنها فرقمان این است که او سنش از من بالاتر است و پول بیشتری در می آورد. اونهم فقط به یک دلیل: چون او رئیس است.
با همین افکار یک روز به خانه رفتم و تصمیم گرفتم که از این روز به بعد من رئیس خود باشم و شعله ای درون من بود که با روشن کردنش رو به شکوفا شدن حرکت کردم.

چند ماه بعد، من به عنوان یک فرد 21 سال تبدیل به یک تاجر و بیزینس من شده بودم، یک کارآفرین، مدیر یک شرکت و این برای من فوق العاده بود.

رهایی از بند های زندگی روزمره
رهایی از بند های زندگی روزمره

گام دوم :

چند سال بعد، کمپانی من به شدت رشد کرده بود، کم کم رویا های من به واقعیت تبدیل شده بود، یک تیم شش نفره زیر نظر من فعالیت میکردند و من بیشتر از حدی که فکر میکردم پول داشتم و نمیدانستم این پول ها را باید چگونه خرج کنم؟ این گام دوم زندگی من محسوب میشود.

اگر با من و نحوه کار کردن من آشنایی دارید حتما این نکته را میدانید که من دوست دارم با لپتاپ کار کنم، آنهم نه هر لپتاپی، رابطه من با موس وکیبورد و میکروفون اصلا خوب نیست، درواقع تنها من و لپتاپ مهم است بدون هیچ وسیله جانبی. این حس از اول درون من وجود داشته است. حتی به یاد دارم وقتی که کودکی در خانه پدرم بود اولین لپتاپ زندگی خود را داشتم و با آن لپتاپ بازی مخصوص شبیه ساز پرواز داشتم که بسیار برایم لذت بخش و هیجان انگیز بود و انقدر مرا سرگرم خود میکرد که حتی گوشه و کنار خود را نمیدیدم. شاید با خودتان بپرسید این موضوعات چه ربطی به بحث ما دارد؟ در جلو تر از مطلب متوجه ربط این موضوعات خواهید شد پس حوصله کنید.

شروع ماجراجویی
شروع ماجراجویی

درواقع بحث اصلی بر سر لپتاپ است، لپتاپ قابل جابجایی به هرکجا است، خانه، مدرسه، شرکت، باغ و این یک قابلیت فوق العاده محسوب میشود یعنی اینکه هرکجا که بروید و لپتاپ باشد شما میتوانید کار هم انجام بدهید.

کم کم افکار جدیدی به ذهنم امد، اصلا چرا باید در اینجا کار بکنم؟ در این شهر بودن، اصلا در انگلستان بودن برایم خسته کننده و بی معنی شده بود. کمی بالاتر برویم شاید ماندن در اروپا برایم غیر قابل تحمل شده بود. نمیتوانستم دلیلی پیدا کنم که چرا مردم این کشور مانده اند؟ بیشتر مواقع در اینجا بارندگی است، بارندگی های زیاد و آب و هوا تاثیرات خودش را عینا بر مردم بریتانیا گذاشته است، و منظورم این است که من آنها را سرزنش نمیکنم چون تقصیری در این مسئله نداشته اند.

پدر من به دلیل شرایط کاری خاص بسیار به سفر میرفت ولی من به دلیل مسائل مالی مادرم و مدرسه بیشتر به خاطر مدرسه نمیتوانستم در این مسافرت ها همراه پدر بروم، ولی تنها دوبار موفق شدم به خارج از کشور سفر کنم و همین موضوع باعث تحریک کردن و مصمم شدن من در رفتن خارج از کشور شد. و تصمیم گرفتم که از این زندگی روزمره و چتر همیشگی برای فرار از باران رهایی پیدا کنم.

 

مرحله دوم : ماجراجویی در خارج از کشور

 

آبشار زیبا
آبشار زیبا

 

فروختن تمام وسایلی که دارید میتواند برای شما بسیار غم انگیز باشد. ولی برای من بیشتر شبیه این بود که تصمیم بر این دارم که یک زندگی مینیمالیستی در جاده داشته باشم، شاید برایتان خنده دار باشد اما اتاق من به قدری کوچک شده بود که فقط تخت خواب مانده بود لباس ها و وسایل مربوط به کار های مخصوص شرکت . از وقتی که تصمیم گرفتم از انگلستان خارج شوم و تا روزی که به این تصمیم جامه عمل پوشاندم دقیقا یک ماه زمان برد، نه کمتر و نه بیشتر.

با وجود فروختن تمامی وسایل اما شرکت ام کامل باقی مانده بود و به کار خود ادامه میداد. من هم کار های شرکت را طبقه بندی کرده بودم ولی از راه دور کار ها را به صورت طبقه بندی شده از طریق اینترنت مدیریت میکردم و شاید خنده دار باشد اما به نظرم تبدیل به نوعی ربات شده بودم.

زندگی من در سفر و کار کردن خلاصه شده بود و مدتی زندگی ام به همینگونه میگذشت تا اینکه اتفاق بعدی که در ادامه مطلب خواهید خواند اتفاق افتاد.

آزادی
آزادی

سفر کردن شادی بسیار زیادی به من اهدا کرده بود که حتی در خیالاتم نیز فکرش را نمیکردم.
من در دوران مدرسه بسیار ناشی وخجالتی بودم این در حالی بود که بعد از تاسیس کمپانی از شر اینگونه مسائل راحت شده بودم. اما هیچ چیز دردنیا مانند سفر کردن به من هیجان و اعتماد به نفس نمیداد.
جوری که سفر به شما اعتماد به نفس و تجربه و فرهنگ میدهد هیچ چیز دیگری شاید قادر به انجام این کار نباشد.مهم تر از همه این مسائل جهان بینی است که از طریق سفر کردن به دست می آورید و به نوع خود بسیار تاثیر گذار و مهم است.

این جهان بینی به من یاد داد که فرهنگ غرب به درد من نمیخورد، اینکه من در تمامی عمر به سخت ترین روش ها کار کنم و پول در بیاورم تا در سن پیری بخواهم از دوران بازنشستگی لذت ببرم برای من بی معنی و مزخرف است. اصلا من کی بازنشست میشوم؟ وقت پیری؟ پس بقیه عمر آیا اهمیت ندارد؟ این موضوعات چه معنایی میدهند ؟

چند وقت پیش مطلبی در یک سایت خواندم که مربوط به جوانی 35 سال بود که به بیماری سرطان مبتلاء شده بود، او نوشته بود شما فکرش را هم نخواهید کرد که دنیا چه اندازه کوتاه است و باید از این موضوع شرمنده باشید و تا میتوانید از عنوان جوانی خود لذت کامل را ببرید. درواقع این فرد از سنین جوانی کار کرد و در سن 35 سالگی فهمید ممکن است اصلا به آن زمان بازنشستگی خود نرسد و آنرا نبیند در نتیجه تمامی زحمت هایش هدر خواهد رفت.
وقتی ما نمیدانیم سرنوشت چه برایمان رقم زده بهترین کار این است که خودمان دست به کار شویم و تا آن لحظه که میتوانیم از زندگی نهایت لذت را ببریم.

جنگیدن در زندگی
جنگیدن در زندگی

این داستان برای من یادآوری کرد که چرا سفر کردن را از جوانی آغاز کردم! این دلیلی بود که من شروع کردم به لذت بردن از زندگی نه صرفا پول درآوردن و تلف کردن جوانی. با اینکه به بیش از 30 کشور سفر کرده ام و تجربه های بسیار زیادی به دست آورده ام و خاطرات بی شماری از این مسافرت ها دارم، اما هنوزهم این برایم کافی نیست و تا تجربه های جدید تر و بیشتر و بهتر آرام نخواهم نشست.

مرحله سوم : تجربه کار نکردن

به مرحله سوم زندگی من خوش آمده اید: من با داشتن 28 سال سن اکنون به طور یکسال مداوم در حال سفر کردن هستم و سفر کردن به نوعی شغل من محسوب میشود  و از زندگی ام نهایت لذت را میبرم. قبل از رسیدن به این مرحله از زندگی ام، لیستی از کار هایی که باید قبل از مرگ انجام بدهم تهیه کردم و تمامی گزینه هارا انجام دادم.

در حال حاضر مطمئن نیستم که از کجا قرار است پول در بیاورم، چونکه اصلا برایم اهمیتی ندارد. به نظرم این شیوه درست زندگی کردن است. شمردن تجربه ها برایم مهم است نه فقط سکه ها.من آدمی نیستم که فقط به سابقه ها اهمیت بدهم یا اینکه به مدیرعامل بودن شرکت افتخار کنم. من به ماجراجویی علاقه مندم و برایم اهمیت دارد. من ایندیانا جونز هستم! و این روی کارت بیزینس من باید حک شود.
من میدانم که اینگونه زندگی کردن هرگز مرا خسته نخواهد کرد. هرگز تکراری نخواهد شد، برعکس اینگونه سفر کردن برای همیشه درحال توسعه و پیشرفت من است و تاثیر خود را بر زندگی من روز به روز بیشتر خواهد کرد.

یک مهاجر

Leave A Reply

Your email address will not be published.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.